تبليغاتX
my personal weblog

my personal weblog

نه دلش تاب برآرد به فروبستن لب نه لبش تاب برآرد به بیان کلمات

داستان دندان ببر

حکایتی برای تو دارم که نمایشگر عشق یک بشر است به خدا.

((قرنها پیش در این شهر،که آن وقتها دهکده ای بود تحت استیلای حکام آسیایی مغول،پینه دوزی زندگی می کرد وی مدعی بود عشقی خطیر از برای خدا در دل دارد.او همیشه بر خود می بالید که دیگران به قدر او ارجمند نبودند؛چون خدا همواره با او سخن می گفت.

این عادت کسانی است که هرگز خدا را ندیده اند و یا هرگز او را نشناخته اند.این مرد کم کم در ادعاوتکبر از جسارتی بهره ور شده بود،چون خطری او را تهدید نمی کردخدا در عبادت او را در آنچه میکرد منع نمی نمود،جریمه ای هم از بایت غلو گویی هایش نمی داد،اما این درشت گویی ها باعث رونق کسب و کارش شده بودند،زیرا هر کسی میل داشت که کفشهایش را پینه دوز قدیس دوخته باشد.

شاهزاده شیراز که یک مرید حقیقی خدا بود،خدا را از دل و جان دوست می داشت.او معمولا در حال عبادت بودو خواستار اینکه در طریق نور پذیرفته شود.او سرزمینش را حکیمانه فرمانروایی می کرد اما این گزافه گویی های پینه دوز،که مکررا به گوشش می رسیداو را آزرده می کرد.روزی جامه مردمان کوچه بازار بر تن کرد و به سر وقت پینه دوز رفت تا جفتی کفش سفارش دهد.

هنگام صحبت شاهزاده در باره خدا از پینه دوز استنطاق کرد.پینه دوز بادی در غبغب انداخت و با طنینی که از حالت استهزاءشخص برتر شنیده می شود گفت:((آه آری ،او هر شب نزد من می آید و به من می گوید که چه باید بکنم.و....آقای من.....می دانید،او اغلب در مسائل ملکوت از من مشورت می خواهد.))

شاهزاده در شگفت شد.شب هنگام وقت عبادت،پروردگار عالمیان بر شاهزاده روی خویش ظاهر نمود و بدو گفت:من مقام متعالم.تو وفادار بوده ای و هر آنچه متعهد شده ای در زمین بر آوردی ،لکن اکنون از عمرت سالیانی کوتاه بیش نمانده و یک کار دیگر هست که باید به انجام برسانی تا بهای ورود به بهشت را پرداخته باشی.

شاهزاده گفت:من بنده توام،ای پروردگار من!

((ای فرزندم!تو بیش از حد فروتنی و این خصیصه باید در تو به تعادل برسد.من می خواهم به تو فرصتی دهم که آن را خود به انجام برسانی.به جنگل برو و ببری را نشانه کن و لانه اش را بیاب.آن وقت به سر وقت پینه دوز گزافگو برو و به او امر کن تا ببر را پیدا کندو دندان نیش آنرا برایت باز بیاورد.این همه را در خفا عمل کن.))

شاهزاده متحیر شده بود امادلشاد بود.جامه شکارچیان بر تن کرد و تنها عازم جنگل شد و لانه ببر را پیدا کرد.سپس به قصر خود باز گشت و آماده انجام طرح پروردگار شد.به دنبال پینه دوز گزافگو فرستاد و به او امر کرد که برود و دندان ببر را بیاورد.

پینه دوز چون برگی در باد خزان بر خود لرزید،اما به هر سو که می نگریست مرگ را پیش رو می دید.معذالک تصمیم گرفت به دنبال دندان ببر برود.آن شب او به جستجوی لانه ببر بر خاست،ببر را پیدا کرد که خفته بود و تلاش کرد او را با خنجر بکشد،اما موفق نشد و فقط او را بیدار کرد و پا به فرار گذاشت،در حالیکه ببر خشمگین قدم به قدم او را تا نزدکی دهکده دنبال می کرد.

درست پیش از رسیدن به مرز دهکده،از خستگی از پا در آمد،دست بر سر نهاد و به انتظار حمله ببر نشست.ناگهان پروردگار پروردگاران در مقابلش پدیدار شد و خطاب کرد:((ای گزافگو!تو در مقابل من قصور کردی!در حالی که من تورا آزاد گذاشتم تا به مردم بگویی که با من سخن محرمانه می گویی.تو نزد شاهزاده اعتبار اعتماد مرا به باد دادی.حالا او ترا خواهد کشت!))

خدایا حالا باید چه کنم؟

((نزد شاهزاده بروو به او بگو که نتوانستی دندان ببر را به چنگ بیاوری.همین و بس.))

پینه دوز آماده برای مردن به قصر باز گشت.اما همین که قدم به حیات کاخ گذاشت،پایش در خاک به چیزی بر خورد کرد.یک دندان ببر کهنه و نیمه فرسوده.نقشه حیله گرانه ای به ذهنش خطور کرد.دندان را بر داشت و به قصر وارد شد و آن را به شاهزاده تقدیم کرد.

شاهزاده آنرا شناخت.آن دندان از بازیچه هایی بود که به کودکان خودش تعلق داشت.به شدت از خود به در شده بود،لیکن کاری از دست او ساخته نبود.چون پینه دوز با دندان ببر بازگشته بودو داستان اینکه خدا او را گفته بودبه نزد شاهزاده بازگردد.

شاهزاده پینه دوز را معذور داشت و او به دکان خود بازگشت،در حالی که به مردی بدل گشته بود که خدا درسی را که نیاز داشت به او آموخته بودو صاحب عفت شده بود.باری،شاهزاده ناگهان بر خویش بالیدن گرفت که هر شب با خدا صحبتهایی محرمانه دارد.پینه دوز دیگر هرگز چیزی نمی گفت که به گفته های قبل از این واقعه شباهتی داشته باشد.

نکته اخلاقی این حکایت در این است که پیش از کشیدن دندان ببر نمی توان ادعای ببر کشی کرد.))

این نکته ایست که در مورد همه جستجو گران خدا در جهان امروز مصداق دارد.آنها از این دم می زنند که با خدا آشنایی نزدیک دارند در حالیکه حتی جزئی از او را نیافته اند،حتی به اندازه یک دندان کهنه و فرسوده ببر که حاکی از این باشد که آنها لااقل می دانند که ببری هم وجود دارد.....................

                                                                                             نقل از کتیبه بهشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

سرود تولد

بامداد جمعه است.

امروز تولدم است .

به امید اینکه این جمعه خاطره ساز شود.

ایران عزیز . دوستت دارم .


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

مجتمع فنی تهران شعبه رشت افتتاح شد


مجتمع فنی تهران شعبه رشت چندی پیش افتتاح و با کادری مجرب فعالیت

خود را آغاز کرد . بزودی اطلاعات کامل راجع به کلاسها و اسانید به اطلاع می رسد .

جهت اطلاعات بیشتر می توانید با شماره 09111378583   تماس بگیرید .



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد

نوشته ای از عبدالجبار کاکایی، شاعر دفاع مقدس:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

فراخوان ثبت نام در سمینار های آموزشی تخصصی

مرکز آموزش های تخصصی دانشگاه صنعتی امیر کبیر

و

دپارتمان آموزش سایت مرجع متخصصین ایران

فراخوان ثبت نام در سمینار های آموزشی تخصصی

 

محل برگزاری :سالن های  آمفی تئاتر دانشگاه صنعتی امیر کبیر

 

عنوان سمینار /کارگاه آموزشی

تاریخ برگزاری

 

 

اصول و مباني بازاريابي در صنعت ساخت (ويژه شركتهاي پيمانكاري و مشاوره اي)


سر فصل های کارگاه:

شناخت بازار صنعت ساخت در ايران

بازارسازي در صنعت ساخت در ايران

حفظ بازار در صنعت ساخت در ايران

کارگاه عملی

مدرسین سمینار:  مهندس علی مددی و مهندس داودي

چهار شنبه

 

31 تیر ماه

مشاهده جزییات

 

ارزيابي و انتخاب مشاوران و پيمانكاران پروژه‌ هاي عمراني و صنعتي
( بر اساس قانون برگزاري مناقصات كشور(

 

سر فصل های سمینار:

فلسفه و روش مناقصه
قوانين و مقررات مناقصات
فنون و روشهاي اجرايي
جايگاهها و مسؤوليتها
كارگاه برگزاري مناقصه
حقوق ذينفعان مناقصات

مدرس سمینار: مهندس شهرام حلاج نیشابوری

 

پنجشنبه و جمعه

 

1 و 2 مرداد

مشاهده جزییات

 

نکات مهم:

        -          جهت کسب اطلاعات بیشتر و اطلاع از نحوه ثبت نام، روی لینک (مشاهده جزییات) هر سمینار کلیک نمایید.

-          برای مدیران و کارشناسان محترم ادارات، سازمانها و شرکتها امکان ارسال دعوت نامه رسمی در صفحه جزییات هر سمینار در نظر گرفته شده است .

-          به  شرکت کنندکان در هر سمینار، گواهینامه رسمی مرکز آموزش های تخصصی دانشگاه صنعتی امیر کبیر  اعطا خواهد شد.

-          نظر به محدود بودن ظرفیت هر سمینار، چنانچه قصد شرکت در هر یک از سمینارهای مذکور را دارید پیشنهاد میشود پیش از تکمیل ظرفیت  نسبت به ثبت نام قطعی خود اقدام نمایید.

 

شماره تماس دبیر خانه سمینار:

88870715 - 88870716

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

یه قصه ی قشنگ واسه بچه های خوب


چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت
از آنان بود.


چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و
بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ
گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند.از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی
خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم
دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ
شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد.دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت.چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی
میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از
راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای
نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

... ]چه نامم



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

پیشنهاد یکی از دوستان

از سایت فیاض

دهم تیر ماه ۱۳۸۸

دوستی زحمت کشیده و تبلیغاتی را که از تلوزیون پخش میشود به صورت عکس های کوچکی در آورده که از آن ها خرید نکنیم. به نظر من بهتر است هرکدام از این تبلیغات را با عکس یکی از شهداء اخیر یا صحنه های وحشتناک(سعی شود دروغ نباشد) همراه کنیم. اینگونه هیچکس رغبت نخواهد کرد آن کالاها را بخرد. چون هم یاد آن صحنه های مشمئز کننده می افتد و هم احساس گناه میکند.

           

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

می گن : یه سوزن به خودت بزن . یه جوال دوز به دیگری.


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

نامه دکتر علیرضا بهشتی به پدرش شهید بهشتی: پدر دیدی چه کردند؟


بار دیگر بی تو

 

چرا هربار که هفتم تیر می رسد سفرة دل گرفته ام را نزد تو می گسترم؟ شاید چون سایة تو را همچنان بر سرم گسترده می بینم. شاید هم که چون نمی گذارند صدایم شنیده شود، بدنبال چاهی می گردم تا آهی برکشم. شاید هم که برباد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم می زند و داغ دیرینه را تازه می کند.

 

پدر! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که سکوت که شکسته شد، چگونه دل ها مملو از امید شد؟ دیدی که عطر راستی و صداقت که فضا را پر کرد، پایه های کاخ های دروغ و ریا به لرزه افتاد؟ دیدی خمودی و خموشی جای خود را به سرزندگی و نشاط داد؟ دیدی که دل هایی که سال ها با انگشتان کلیشه سازان از هم دور نگه داشته شده بود، فاصله ها را شکستند و در کنار هم نشستند؟ دیدی که نسل سومی که با انقلاب، امام، جنگ، شهادت و دینمداری قهر کرده بود، در داوری هایش به تأملی دوباره نشست و مطالباتش را در ادبیات صدر انقلاب جستجو کرد؟ دیدی که زن و مرد و پیر و جوان و روستایی و شهری، چشم امیدشان را به یار دیرینة تو دوختند و به رغم همة اما و اگرها و جوسازی ها، رایت اعتمادشان را بدست او سپردند؟

 

اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطة اسلام لیبرالی می انجامید، چه کردند؟ به بهانة حراست از اسلامیت نظام، جمهوریت نظامی که تو در کنار امام و مرادت و به یاری بسیاری دیگر از همراهان دیروز و امروز معماری کرده بودی را به مذبح سلایق و علایق و داوری های شخصی بردند. خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت بردة خود را مطالبه می کردند را آشوب طلبی نامیدند، خوننشان را بر قداره بندان خود مباح ساختند، و به نام دین، دینداران را بی دین نامیدند، مذبوحانه به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حق خواهان را با شادکامی دشمنان قسم خوردة انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیت بخشی به کودتاگران دست و پا کنند.

 

یاد روزهای سختی می افتم که در مقابل هجمة ناجوانمردانة زبان های پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنام ها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی. تو قربانی التقاط و تحجر شدی: التقاط تو را ترور شخصیت کرد، تحجر در مقابل رضایتمندانه سکوت کرد، و آنگاه بود که فاجعة هفتم تیر به آسانی اتفاق افتاد. این بار اما، روایتی معکوس در کار است: تحجر، اندیشه هایت را بر نمی تابد و تجلی سبز آن را تحمل نمی کند، التقاط شادمانه برحق بودن خود را اثبات می کند، و این تویی که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده می شوی. بگذار که این بار سخنم را با شعری از شفیعی کدکنی به پایان برسانم:

 

تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

......

خاکستر تو را

باد سحرگان

هرجا که برد

مردی زخاک رویید

 

سید علیرضا حسینی بهشتی هفتم تیرماه 1388


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

گذر از سد ف.ی.ل.ت.ر.ی.نگ

به قول یارو : گذر گذر گذر گذر !

http://56195.com/index.php?e=no_hotlink


http://www.farhad122.com/px



+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط ali yousefi  |