داستان دندان ببر
حکایتی برای تو دارم که نمایشگر عشق یک بشر است به خدا.
((قرنها پیش در این شهر،که آن وقتها دهکده ای بود تحت استیلای حکام آسیایی مغول،پینه دوزی زندگی می کرد وی مدعی بود عشقی خطیر از برای خدا در دل دارد.او همیشه بر خود می بالید که دیگران به قدر او ارجمند نبودند؛چون خدا همواره با او سخن می گفت.
این عادت کسانی است که هرگز خدا را ندیده اند و یا هرگز او را نشناخته اند.این مرد کم کم در ادعاوتکبر از جسارتی بهره ور شده بود،چون خطری او را تهدید نمی کردخدا در عبادت او را در آنچه میکرد منع نمی نمود،جریمه ای هم از بایت غلو گویی هایش نمی داد،اما این درشت گویی ها باعث رونق کسب و کارش شده بودند،زیرا هر کسی میل داشت که کفشهایش را پینه دوز قدیس دوخته باشد.
شاهزاده شیراز که یک مرید حقیقی خدا بود،خدا را از دل و جان دوست می داشت.او معمولا در حال عبادت بودو خواستار اینکه در طریق نور پذیرفته شود.او سرزمینش را حکیمانه فرمانروایی می کرد اما این گزافه گویی های پینه دوز،که مکررا به گوشش می رسیداو را آزرده می کرد.روزی جامه مردمان کوچه بازار بر تن کرد و به سر وقت پینه دوز رفت تا جفتی کفش سفارش دهد.
هنگام صحبت شاهزاده در باره خدا از پینه دوز استنطاق کرد.پینه دوز بادی در غبغب انداخت و با طنینی که از حالت استهزاءشخص برتر شنیده می شود گفت:((آه آری ،او هر شب نزد من می آید و به من می گوید که چه باید بکنم.و....آقای من.....می دانید،او اغلب در مسائل ملکوت از من مشورت می خواهد.))
شاهزاده در شگفت شد.شب هنگام وقت عبادت،پروردگار عالمیان بر شاهزاده روی خویش ظاهر نمود و بدو گفت:من مقام متعالم.تو وفادار بوده ای و هر آنچه متعهد شده ای در زمین بر آوردی ،لکن اکنون از عمرت سالیانی کوتاه بیش نمانده و یک کار دیگر هست که باید به انجام برسانی تا بهای ورود به بهشت را پرداخته باشی.
شاهزاده گفت:من بنده توام،ای پروردگار من!
((ای فرزندم!تو بیش از حد فروتنی و این خصیصه باید در تو به تعادل برسد.من می خواهم به تو فرصتی دهم که آن را خود به انجام برسانی.به جنگل برو و ببری را نشانه کن و لانه اش را بیاب.آن وقت به سر وقت پینه دوز گزافگو برو و به او امر کن تا ببر را پیدا کندو دندان نیش آنرا برایت باز بیاورد.این همه را در خفا عمل کن.))
شاهزاده متحیر شده بود امادلشاد بود.جامه شکارچیان بر تن کرد و تنها عازم جنگل شد و لانه ببر را پیدا کرد.سپس به قصر خود باز گشت و آماده انجام طرح پروردگار شد.به دنبال پینه دوز گزافگو فرستاد و به او امر کرد که برود و دندان ببر را بیاورد.
پینه دوز چون برگی در باد خزان بر خود لرزید،اما به هر سو که می نگریست مرگ را پیش رو می دید.معذالک تصمیم گرفت به دنبال دندان ببر برود.آن شب او به جستجوی لانه ببر بر خاست،ببر را پیدا کرد که خفته بود و تلاش کرد او را با خنجر بکشد،اما موفق نشد و فقط او را بیدار کرد و پا به فرار گذاشت،در حالیکه ببر خشمگین قدم به قدم او را تا نزدکی دهکده دنبال می کرد.
درست پیش از رسیدن به مرز دهکده،از خستگی از پا در آمد،دست بر سر نهاد و به انتظار حمله ببر نشست.ناگهان پروردگار پروردگاران در مقابلش پدیدار شد و خطاب کرد:((ای گزافگو!تو در مقابل من قصور کردی!در حالی که من تورا آزاد گذاشتم تا به مردم بگویی که با من سخن محرمانه می گویی.تو نزد شاهزاده اعتبار اعتماد مرا به باد دادی.حالا او ترا خواهد کشت!))
خدایا حالا باید چه کنم؟
((نزد شاهزاده بروو به او بگو که نتوانستی دندان ببر را به چنگ بیاوری.همین و بس.))
پینه دوز آماده برای مردن به قصر باز گشت.اما همین که قدم به حیات کاخ گذاشت،پایش در خاک به چیزی بر خورد کرد.یک دندان ببر کهنه و نیمه فرسوده.نقشه حیله گرانه ای به ذهنش خطور کرد.دندان را بر داشت و به قصر وارد شد و آن را به شاهزاده تقدیم کرد.
شاهزاده آنرا شناخت.آن دندان از بازیچه هایی بود که به کودکان خودش تعلق داشت.به شدت از خود به در شده بود،لیکن کاری از دست او ساخته نبود.چون پینه دوز با دندان ببر بازگشته بودو داستان اینکه خدا او را گفته بودبه نزد شاهزاده بازگردد.
شاهزاده پینه دوز را معذور داشت و او به دکان خود بازگشت،در حالی که به مردی بدل گشته بود که خدا درسی را که نیاز داشت به او آموخته بودو صاحب عفت شده بود.باری،شاهزاده ناگهان بر خویش بالیدن گرفت که هر شب با خدا صحبتهایی محرمانه دارد.پینه دوز دیگر هرگز چیزی نمی گفت که به گفته های قبل از این واقعه شباهتی داشته باشد.
نکته اخلاقی این حکایت در این است که پیش از کشیدن دندان ببر نمی توان ادعای ببر کشی کرد.))
این نکته ایست که در مورد همه جستجو گران خدا در جهان امروز مصداق دارد.آنها از این دم می زنند که با خدا آشنایی نزدیک دارند در حالیکه حتی جزئی از او را نیافته اند،حتی به اندازه یک دندان کهنه و فرسوده ببر که حاکی از این باشد که آنها لااقل می دانند که ببری هم وجود دارد.....................
نقل از کتیبه بهشت



